خرید بک لینک
در لرزشم

از این همه رقص که در من پیچیده.

دهانم به هم نمی آید

از این فوران خنده.

بر پنجه ها می روم

از بهاری که در آهوان ساق هایم است.

آب می چکد از چشمانم

از لطیفه ای نهانی .

سپاس خدای را

که باران فرستاد

تا این همه را ادعا کنم .

+ نوشته شده توسط بهیار در و ساعت 23:29 |

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 9:49

تاب می آورم

دنده های برّه را بر گرده هایم

اگر باید دانه شوم

اگر در آرزوی آرد و خمیر شدن ام

اگر که در هوای لقمه ای نان شدن ام

که در دهان دلربایی جویده شود.

با همه ام می گریم و گر می گیرم

تا شعری شوم

شاید بر زبان او ترانه شوم

کسی در ناکجا آباد

در لازمان و لامکان بغض و بردباری.

نفمه می شوم با درد

تا لبانش را فتح کنم. . .

چه بی کرانه است

سادگی های من !!!

+ نوشته شده توسط بهیار در و ساعت 18:16 |

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 9:49

نگاه ناگهانت برق زد در غار اندوهم

لبم وامانده بود از واژه ای

تا واکند احساس گنگم را .

خیال چهره ات در ذهن

با دیدار یکیاره

رها ماندم میان وهم و بودنت در آستان در.

پس از دیری

چه روزی شد

کنار تابش خورشید یکتای نگاه تو .

+ نوشته شده توسط بهیار در و ساعت 19:6 |

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 9:49

پروانه از پیله درآمد

بال گشود در دالانی از نور

کشیده شد به سوی شمیم گلی

پیچید و چرخید تا غنچه ی شکفته در هوس خورشید

آغوش گشاده برای خورشید را

برای خویش پنداشت

در عسل غنچه فرو آمد

دیری نشد تا دریابد که مهرش یک سری ست

بال گشود اما

پا در شهد گرفتار بود .

در پرتو خورشید در دهان گلی شکفته

پروانه ای بال می زند

رهگذران این باشکوه را به هم می نمایند

اما . . .

+ نوشته شده توسط بهیار در و ساعت 11:14 |

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 9:49

مچاله و بی ترحم می غلتند

بر کوچه های سفت و سرد

عاشقانه هایی

که از دفتر شعرم تبعید شده اند.

انبوهی از تو

از شادی و امید

می غلتند و در هم شکسته می شوند.

دفتری از اندوه گشوده ام

با قلمی سیاه

تا کی ، تا کجا

دفتری از خودم برای خودم

خوراک آتشی در فردا ها

شاید .

+ نوشته شده توسط بهیار در و ساعت 10:44 |

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 9:49

یلدا پاییز می گذرد دوباره زمستان می رسد دو باره تابلوی برگریزان، در انتظار تا طلوع مرواریدی بر نقره ای رهوار با عطر یال هایش و گیسوانت در هم و در کوچه باغ کاهگلی ، رقصان. چه قدر خیال خوب است چه قدر وهم خوب است و من این روزها چه قدر از واقعیت محض بیزارم. کی خواب تابلوها تعبیر می شود ؟ کی سکوت گورستانی توهم را شیهه ی توسنی با تبسم بامدادوشی در هم خواهد شکست . چه قدر یلدا دراز است . . . + نوشته شده توسط بهیار در و ساعت 14:9 |

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 9:49

دغدغه ای ست آغوش تو

نه خیال از آن می گذرد

نه او از خیال .

طرح مه آلودی ست، سراسر سکر

سستی ام را سر سختی می بخشد

دیروزم را فردایی

و فردایم را رؤیایی می کند.

با وهم آغوش تو

در پیشانی رنج ها و پریشانی ها

چه حال خوشی دارد

سرباز بی اسب و بی سلاح

در چنبره ی هیچ ها .

در آغوش می کشم خیال همه چیز را

تو را

و همه هیچ از محاصره ام باز می گردند

تهیدست.

+ نوشته شده توسط بهیار در و ساعت 11:18 |

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 9:49

پسلرزه های رفتن توست

که زمین رام و

اقیانوس آرام مرا

بی تاب کرده ست .

لایه های یآس

سر باز کرده اند

در هم می کوبند

و بدین سان من

مرتعش و نا آرام و بی جهتم .

با رفتنت

قرار از زمین و زمانم رفته ست .

+ نوشته شده توسط بهیار در و ساعت 17:31 |

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 9:49

صفحه بندی